botch (1)
معنی کامل و مثالها
/bäch/vt., n.
● بد تعمیر کردن، بد وصله کردن
I gave him my watch to fix, but he botched it
دادم ساعتم را درست کند ولی او خرابش کرد.
● خراب کردن، خرابی بالا آوردن، گندش را بالا آوردن، باناشیگری و بدی انجام دادن، انگولک کردن
he botches whatever he puts his hand to
به هرچه دست میزند بد از آب در میآید.
● کار بد انجام شده، چیز بد تعمیر شده یا بد ساخته شده، سر هم بندی
* botch-up
کار بد انجام شده، چیز بد ساخته یا مرمت شده، بدساخت
the new building is a botch-up
ساختمان جدید خیلی بد ساخت است.
* make a botch of
بد انجام دادن، (ناخوشایند) ریدمان کردن، خیطی بالا آوردن
he made a real botch of that job
در انجام آن کار واقعا گند زد.