دیکشنری فارسی

botch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bäch/vt., n.

● بد تعمیر کردن، بد وصله کردن

I gave him my watch to fix, but he botched it

دادم ساعتم را درست کند ولی او خرابش کرد.

● خراب کردن، خرابی بالا آوردن، گندش را بالا آوردن، باناشیگری و بدی انجام دادن، انگولک کردن

he botches whatever he puts his hand to

به هرچه دست می‌زند بد از آب در می‌آید.

● کار بد انجام شده، چیز بد تعمیر شده یا بد ساخته شده، سر هم بندی

* botch-up

کار بد انجام شده، چیز بد ساخته یا مرمت شده، بدساخت

the new building is a botch-up

ساختمان جدید خیلی بد ساخت است.

* make a botch of

بد انجام دادن، (ناخوشایند) ریدمان کردن، خیطی بالا آوردن

he made a real botch of that job

در انجام آن کار واقعا گند زد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن