دیکشنری فارسی

bound (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/bound/vt., vi., adj.

● (زمان گذشته و اسم مفعول فعل: bind)

● بستن، (با طناب و غیره) بسته

the robbers bound his hands and feet, and escaped

دزدان دست و پای او را بستند و فرار کردند.

● وابسته، همبسته

bound together by vows of marriage

وابسته به هم از طریق سوگند ازدواج

● ملزم، متعهد، مجبور، پایبند

legally bound to accept

قانونا ملزم به پذیرش

● یبس، دچار یبوست

● (کتاب) صحافی شده، پشت دوزی شده

the book was printed in England and bound in France

کتاب در انگلیس چاپ و در فرانسه صحافی شده بود.

● (عامیانه) مصمم

a team bound on winning

تیمی که مصمم به بردن است

● (زبان‌شناسی) مقید، (تک واژ) وابسته

* bound up in (or with)

دارای تعلق خاطر به، ملزم به ایثارگری، عمیقا وابسته

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن