bound (2)
معنی کامل و مثالها
/bound/vt., vi., adj.
● (زمان گذشته و اسم مفعول فعل: bind)
● بستن، (با طناب و غیره) بسته
the robbers bound his hands and feet, and escaped
دزدان دست و پای او را بستند و فرار کردند.
● وابسته، همبسته
bound together by vows of marriage
وابسته به هم از طریق سوگند ازدواج
● ملزم، متعهد، مجبور، پایبند
legally bound to accept
قانونا ملزم به پذیرش
● یبس، دچار یبوست
● (کتاب) صحافی شده، پشت دوزی شده
the book was printed in England and bound in France
کتاب در انگلیس چاپ و در فرانسه صحافی شده بود.
● (عامیانه) مصمم
a team bound on winning
تیمی که مصمم به بردن است
● (زبانشناسی) مقید، (تک واژ) وابسته
* bound up in (or with)
دارای تعلق خاطر به، ملزم به ایثارگری، عمیقا وابسته