دیکشنری فارسی

bound (4)

معنی کامل و مثال‌ها

/bound/n., vt., vi.

● مرز، حد، کران

the farthest bounds of civilization

دورترین مرزهای تمدن

● (جمع) محدوده، ناحیه‌ی مرزدار، سرزمین مرزی

within the bounds of the law

در محدوده‌ی قانون

● مرزدار کردن، محدود کردن یا بودن

Tehran is bounded by mountains on three sides

تهران از سه سو به کوه محدود می‌شود.

oceans bound America on two sides

اقیانوس‌ها امریکا را از دو سو در برمی‌گیرند.

* out of bounds

1- خارج (مثلا خارج از زمین بازی)، اوت (out)

the ball went out of bounds

توپ اوت شد (از زمین بیرون رفت).

2- ممنوع

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن