bow (1)
معنی کامل و مثالها
/bou/vi., vt., n.
● خمیدن، خماندن، خم کردن یا شدن، تعظیم کردن، سر فرود آوردن، سرخم کردن، تسلیم شدن، رضایت دادن
the servants bowed to him
نوکرها به او تعظیم کردند.
the children bowed their heads in prayer
بچهها سرهای خود را خم کردند و به دعا پرداختند.
they decided to bow to all her wishes
تصمیم گرفتند در مقابل کلیهی خواستههای او سر تسلیم فرود بیاورند.
to bow to pressure
تسلیم فشار شدن
● کمر خم کردن (زیر بار غم و غیره)، کج شدن
the weight of responsibility has bowed him down
سنگینی بار مسئولیت، پشت او را خم کرده است.
● تعظیم، کرنش
they made her a little bow
آنها به دخترک تعظیم کوتاهی کردند.
* bow and scrape
خیلی اظهار ادب کردن، خضوع و خشوع کردن
* bow out
رسما کنارهگیری کردن، رسما ترک کردن
* bow out (or in)
با تعظیم به بیرون (و درون) راهنمایی کردن
* take a bow
با تعظیم کف زدن و هلهلهی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غیره)