دیکشنری فارسی

bow (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bou/vi., vt., n.

● خمیدن، خماندن، خم کردن یا شدن، تعظیم کردن، سر فرود آوردن، سرخم کردن، تسلیم شدن، رضایت دادن

the servants bowed to him

نوکرها به او تعظیم کردند.

the children bowed their heads in prayer

بچه‌ها سرهای خود را خم کردند و به دعا پرداختند.

they decided to bow to all her wishes

تصمیم گرفتند در مقابل کلیه‌ی خواسته‌های او سر تسلیم فرود بیاورند.

to bow to pressure

تسلیم فشار شدن

● کمر خم کردن (زیر بار غم و غیره)، کج شدن

the weight of responsibility has bowed him down

سنگینی بار مسئولیت، پشت او را خم کرده است.

● تعظیم، کرنش

they made her a little bow

آنها به دخترک تعظیم کوتاهی کردند.

* bow and scrape

خیلی اظهار ادب کردن، خضوع و خشوع کردن

* bow out

رسما کناره‌گیری کردن، رسما ترک کردن

* bow out (or in)

با تعظیم به بیرون (و درون) راهنمایی کردن

* take a bow

با تعظیم کف زدن و هلهله‌ی حضار را جواب دادن (در کنسرت و نمایش و غیره)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن