bow (2)
معنی کامل و مثالها
/bō/n., adj., vt., vi.
● خمش، انحنا، خم شدگی، هرچیز خم شده یا قوسدار، کمانه، قوس، کمانش، کباده، هلال
a bow-backed old man
یک پیرمرد پشت خمیده
the perfect bows above her eyes
دو کمان (ابروان) بالای چشمهای او
rainbow
قوس و قزح، رنگین کمان
● کمان، کمانگیر، کمانکش
bow and arrow
تیر و کمان
Arash the bowman
آرش کمانگیر
● (ویولن و کمانچه و غیره) آرشه، ضربه یا مالش آرشه بر سیم ویولن و غیره
● گره، گره تزیینی (دارای دو یا چند حلقه)، روبان گره زده
● دستهی عینک
● کمانی شکل، قوسی، خمیده، خمشدار
● (مثل کمان) خم کردن یا شدن، انحنا پیدا کردن، قوسدار کردن یا شدن
the wind bows the trees
باد درختان را خم میکند.
a desk with a bowed front
میز تحریری که جلوی آن منحنی است