دیکشنری فارسی

bow (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/bō/n., adj., vt., vi.

● خمش، انحنا، خم شدگی، هرچیز خم شده یا قوس‌دار، کمانه، قوس، کمانش، کباده، هلال

a bow-backed old man

یک پیرمرد پشت خمیده

the perfect bows above her eyes

دو کمان (ابروان) بالای چشم‌های او

rainbow

قوس و قزح، رنگین کمان

● کمان، کمانگیر، کمانکش

bow and arrow

تیر و کمان

Arash the bowman

آرش کمانگیر

● (ویولن و کمانچه و غیره) آرشه، ضربه یا مالش آرشه بر سیم ویولن و غیره

● گره، گره تزیینی (دارای دو یا چند حلقه)، روبان گره زده

● دسته‌ی عینک

● کمانی شکل، قوسی، خمیده، خمش‌دار

● (مثل کمان) خم کردن یا شدن، انحنا پیدا کردن، قوس‌دار کردن یا شدن

the wind bows the trees

باد درختان را خم می‌کند.

a desk with a bowed front

میز تحریری که جلوی آن منحنی است

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن