دیکشنری فارسی

bow (3)

معنی کامل و مثال‌ها

/bou/n., adj.

● (کشتی) سینه، (هواپیما) دماغ

the bow of the ship cut the sea like a sword and glided on

سینه‌ی کشتی دریا را همچون شمشیری می‌برید و پیش می‌رفت.

the bow lights

چراغ‌های سینه‌ی کشتی

● (کشتی پارویی) پاروزنی که از همه به سینه‌ی کشتی نزدیک‌تر است

● وابسته به جلو یا سینه‌ی کشتی، سینه‌ای، جلویی (fore هم می‌گویند - در مقابل: stern)

● جهت حرکتی که چهل و پنج درجه به سوی راست یا چپ سینه‌ی کشتی باشد

a whale was sighted on the port bow

در زاویه‌ی چهل و پنج درجه‌ی سینه‌ی چپ، نهنگی دیده شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن