دیکشنری فارسی

bowl (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bōl/n.

● کاسه، قدح، جام، پیاله، تاس، شاه کاسه، بادیه

Hossein filled his bowl with soup

حسین کاسه‌ی خود را پر از سوپ کرد.

a bowl full of fruits

یک قدح پر از میوه

● به اندازه‌ی یک کاسه یا قدح

five bowls of soup

پنج کاسه (پر از) سوپ

● کاسه شکل، جام سان، بخش پهن برخی چیزها، بخش گرد و توخالی برخی چیزها

the bowl of a spoon

پهنه‌ی قاشق

the bowl of a pipe

حقه‌ی چپق

● رجوع شود به: washbowl

● (در مستراح فرنگی) داخل قدح مانند مستراح که آب در آن می‌ایستد، لگن

● زمین گرد و فرورفته (مثل کاسه) که اطرافش تپه یا کوه باشد

● (امریکا) ورزشگاه، استادیوم

● مسابقات نهایی تیم‌های فوتبال امریکایی (به آن bowl game هم می‌گویند)

Rose Bowl

مسابقه‌ی نهایی فوتبال (در روز اول ژانویه در شهر لوس‌آنجلس)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن