box (1)
معنی کامل و مثالها
/bäks/n., vt., adj.
● جعبه، قوطی، صندوقه، صندوق
a cardboard box
جعبهی مقوایی
a box of matches
یک قوطی کبریت
a box full of clothes
صندوقی پر از لباس
suggestion box
جعبهی پیشنهادات
letter box
(انگلیس) صندوق پست
● در جعبه گذاشتن، جعبهدار کردن
we need somebody to box all these apples
نیاز به کسی داریم که همهی این سیبها را در جعبه بریزد.
● محتوای جعبه، محتوای کارتن
we need somebody to empty these boxes
نیاز به کسی داریم که (محتوای) این جعبهها را خالی کند.
apples are sold by the box
سیب را جعبهای میفروشند.
● (انگلیس) هدیه (به ویژه هدیهی کریسمس در جعبه)
● صندلی یا جعبهای که درشکهچی روی آن مینشیند
● هر چیز جعبه مانند
a box seat
صندلی لژ
● (در سالنهای نمایش و غیره) لژ، جایگاه ویژه
● سایبان یا جانپناه نگهبانها و سرایدارها، سرپناه
● خانهی کوچک روستایی
● رجوع شود به: box stall
● جایگاه، نشیمنگاه
a press box
جایگاه یا لژ خبرنگاران
a jury box
جایگاه هیئت داوران (در دادگاه)
● مقالهی کوتاه، آگهی یا خبر کوتاه (چاپ شده در داخل شکل مربع)، هر شکل چهار گوشهای که در آن چیز بنویسند یا چاپ کنند
● (امریکا - خودمانی) تلویزیون
● (بیسبال) جاها یا سکوبهایی که برای هریک از بازیکنان تعیین شده است
● (مکانیک) محفظه، (چاپ) گارسه
journal box
یاتاقان
gear box
جعبه دنده
● رجوع شود به: boxhaul
● جعبهمانند، در جعبه، جعبهدار
* box in
1- احاطه کردن، محبوس کردن 2- (در مسابقات دو و غیره) حریف را در تنگنا قرار دادن
* box out
(بیسبال) راه حریف را سد کردن (به طوری که نتواند توپ را به دست آورد)
* box the compass
سی و دو مکان قطبنما را نامبردن، یک دور کامل زدن
* box up
1- محاصره کردن، محبوس کردن، محدود کردن 2- تختهپوش کردن
* in a box
(عامیانه) گرفتار معما، در اشکال، درگیر