دیکشنری فارسی

box (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bäks/n., vt., adj.

● جعبه، قوطی، صندوقه، صندوق

a cardboard box

جعبه‌ی مقوایی

a box of matches

یک قوطی کبریت

a box full of clothes

صندوقی پر از لباس

suggestion box

جعبه‌ی پیشنهادات

letter box

(انگلیس) صندوق پست

● در جعبه گذاشتن، جعبه‌دار کردن

we need somebody to box all these apples

نیاز به کسی داریم که همه‌ی این سیب‌ها را در جعبه بریزد.

● محتوای جعبه، محتوای کارتن

we need somebody to empty these boxes

نیاز به کسی داریم که (محتوای) این جعبه‌ها را خالی کند.

apples are sold by the box

سیب را جعبه‌ای می‌فروشند.

● (انگلیس) هدیه (به ویژه هدیه‌ی کریسمس در جعبه)

● صندلی یا جعبه‌ای که درشکه‌چی روی آن می‌نشیند

● هر چیز جعبه مانند

a box seat

صندلی لژ

● (در سالن‌های نمایش و غیره) لژ، جایگاه ویژه

● سایبان یا جان‌پناه نگهبان‌ها و سرایدارها، سرپناه

● خانه‌ی کوچک روستایی

● رجوع شود به: box stall

● جایگاه، نشیمنگاه

a press box

جایگاه یا لژ خبرنگاران

a jury box

جایگاه هیئت داوران (در دادگاه)

● مقاله‌ی کوتاه، آگهی یا خبر کوتاه (چاپ شده در داخل شکل مربع)، هر شکل چهار گوشه‌ای که در آن چیز بنویسند یا چاپ کنند

● (امریکا - خودمانی) تلویزیون

● (بیس‌بال) جاها یا سکوب‌هایی که برای هریک از بازیکنان تعیین شده است

● (مکانیک) محفظه، (چاپ) گارسه

journal box

یاتاقان

gear box

جعبه دنده

● رجوع شود به: boxhaul

● جعبه‌مانند، در جعبه، جعبه‌دار

* box in

1- احاطه کردن، محبوس کردن 2- (در مسابقات دو و غیره) حریف را در تنگنا قرار دادن

* box out

(بیس‌بال) راه حریف را سد کردن (به طوری که نتواند توپ را به دست آورد)

* box the compass

سی و دو مکان قطب‌نما را نام‌بردن، یک دور کامل زدن

* box up

1- محاصره کردن، محبوس کردن، محدود کردن 2- تخته‌پوش کردن

* in a box

(عامیانه) گرفتار معما، در اشکال، درگیر

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن