دیکشنری فارسی

brain death

معنی کامل و مثال‌ها

● از کار افتادن مغز و کلیه‌ی فعالیت‌های مغزی (در برخی از کشورها مرگ قانونی تلقی می‌شود)، مرگ مغزی

to be brain dead

از نظر فعالیت مغزی مرده بودن

تعریف انگلیسی

noun
  1. death when respiration and other reflexes are absent; consciousness is gone; organs can be removed for transplantation before the heartbeat stops

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن