دیکشنری فارسی

brake (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/brāk/n., vi., vt.

● ترمز، لگام، کندساز، وایستانک

my brake doesn't work well

ترمز (ماشین) من خوب کار نمی‌کند.

brake shoe

کفشک ترمز

to put the brake on

ترمز کردن، ترمز گرفتن

brake fluid

روغن ترمز

brake lining

لنت ترمز

brake pedal

پدال ترمز

hydraulic brake

ترمز روغنی

air brake

ترمز بادی

hand brake

ترمز دستی

I had to apply the brakes abruptly

مجبور شدم غفلتا ترمز کنم.

● ترمز کردن، وایستادن، وایستاندن

the car braked to a stop

اتومبیل از حرکت باز ایستاد.

brake a car

ترمز اتومبیل گرفتن

the driver braked around curves

راننده سر پیچ‌های جاده ترمز می‌گرفت (اتومبیل را آهسته می‌راند).

● هرچیز مخل یا کند کننده، کند کردن

outmoded agricultural practices brake progress

روش‌های کهنه‌ی کشاورزی پیشرفت را کند می‌کند.

● (زدن کنف و کتان) شانه، کلوخ شکن، چنگک کلوخ شکن، (مکانیک) دسته، اهرم، (فلزکاری) دستگاهی که با آن حاشیه‌ی ورق آهن را کج می‌کنند یا تو می‌گذارند

a pump brake

دسته‌ی (اهرم) تلمبه

● (مهجور) رجوع شود به: the rack

● سد، مانع

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن