branch office UKbrɑːntʃɔfis معنی فارسی شعبه دفتر شعبه واژههای دیگر با معنی «شعبه» major activity شعبه اصلي، قسمت عمده، فعاليت عمده operating agency شعبه عامل، قسمت اجرايي dichotomization دو شعبه کردن. subhome office شعبه دفتر اصلي، شعبه اصلي يک اداره criminal investigation شعبه بازجويي جنايي، تحقيقات جنايي branch exchange رد و بدل کننده شعبه اي. coordinated procurement assigness شعبه مسئول خريد کلي آماد commissary store annex شعبه فروشگاه مواد غذايي پادگان klavern شعبه ي کوچک و محلي کوکلاکس کلان prize court شعبه اي از دادگاه اداره نيروي دريايي که با، امور....کاردارد