brass farthing معنی فارسی پشيز هيچ واژههای دیگر با معنی «پشيز» doit پشيز، بشيز، پول سياه lepidopterous پشيز بال lepidoptera پشيز بالان lepidopteron حشره فلس بال، حشره پشيز بال، پولک بال. copper مس، ديگ مس، پشيز fico چيز بي ارزش، خرت و پرت، پشيز scale پولک، فلس، بشيز flea-bite گزيدگي يانيش کيک، اندک ناراحتي، چيزجزئي pistareen پيستارين، کم ارزش، ناچيز pennyworth بارزش يک پني.، معامله ي پر صرفه، ارزان خري