دیکشنری فارسی

bray (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/brā/vi., vt., n.

● (مانند خر) عرعر کردن

the donkey brayed

الاغ عرعر کرد.

● عرعر

the loud bray of donkeys woke me up

صدای بلند عرعر خرها بیدارم کرد.

● صدای عرعر مانند، صدای نکره، صدای ناهنجار، نفیر

the bray and roar of traffic

صدای بلند و گوشخراش وسایط نقلیه

the brays of loudspeakers

صدای عرعر بلندگوها

● صدای عرعر مانند ایجاد کردن

the loudspeaker brayed all night

بلندگو تا صبح عر و عر می‌کرد.

when the trumpets started braying, the battle began

شیپورها که شروع به نفیر زدن کردند، نبرد آغاز شد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن