bray (1)
معنی کامل و مثالها
/brā/vi., vt., n.
● (مانند خر) عرعر کردن
the donkey brayed
الاغ عرعر کرد.
● عرعر
the loud bray of donkeys woke me up
صدای بلند عرعر خرها بیدارم کرد.
● صدای عرعر مانند، صدای نکره، صدای ناهنجار، نفیر
the bray and roar of traffic
صدای بلند و گوشخراش وسایط نقلیه
the brays of loudspeakers
صدای عرعر بلندگوها
● صدای عرعر مانند ایجاد کردن
the loudspeaker brayed all night
بلندگو تا صبح عر و عر میکرد.
when the trumpets started braying, the battle began
شیپورها که شروع به نفیر زدن کردند، نبرد آغاز شد.