دیکشنری فارسی

breakup

UKbreikʌp US'breı'kʌp

معنی فارسی

فروپاشي فروريخت تلاشي فساد فروريزش پايان فروکش ايستايي اضمحلال تجزيه فروشکاف

معنی کامل و مثال‌ها

/-up´/n.

● فروپاشی، فروریخت، تلاشی، فساد، فروریزش، پایان، فروکش، ایستایی، اضمحلال، تجزیه، فروشکاف

the breakup of the Soviet Empire

فروپاشی امپراطوری شوروی

تعریف انگلیسی

noun
  1. the termination or disintegration of a relationship (between persons or nations)
  2. coming apart

واژه‌های دیگر با معنی «فروپاشي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن