bridge (1)
معنی کامل و مثالها
/brij/n., vt.
● پل، جسر
they decided to build a bridge across the river
تصمیم گرفتند پلی بر رودخانه بزنند.
Esfahan has beautiful bridges
اصفهان پلهای قشنگی دارد.
● پل زدن، پل ساختن
bridging that river is not easy
پل زدن روی آن رود آسان نیست.
● وسیلهی اتصال دو یا چند چیز، متصل کردن، ربط دادن، منتهی شدن به
language is a bridge between two cultures
زبان پلی بین دو فرهنگ است.
an old soldier whose life bridged the two world wars
سرباز پیری که زندگیش دو جنگ جهانی را دربر گرفت
● بخش فوقانی استخوان دماغ (که عینک روی آن قرار میگیرد)، پل بینی
● بخش منحنی عینک که روی پل بینی قرار میگیرد، پل عینک
● (ویولن و آلات زهی دیگر) خرک
● (راهآهن) دروازه (چارچوبی که قطار از زیر آن رد میشود و علائم رانندگی و غیره را بر آن نصب میکنند)
● (کشتی) پل فرماندهی
● (شیمی) رجوع شود به: hydrogen bond
● (دندان سازی) پلی که دندان مصنوعی را به دندان طبیعی وصل میکند
● (الکترونیک) پل
● (موسیقی) آهنگ کوتاهی که دو قطعه را به هم وصل میکند
* bridge a gap
فاصلهای را پر کردن، نیازی را برآوردن
* burn one's bridges (behind one)
پلهای پشت سر خود را خراب کردن