دیکشنری فارسی

brush (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/brush/n., vt., vi.

● ماهوت پاک‌کن، مسواک، قلم‌مو، فرچه (و هر وسیله‌ای که سر آن دسته‌ای مو داشته باشد)، برس، خاره

hairbrush

برس موی سر

clothes brush

ماهوت پاک‌کن جامه

● خاره زدن، (مسواک یا برس و غیره) زدن

brush your teeth after each meal

دندان‌های خود را پس از هر خوراک مسواک بزنید.

she was brushing her hair hastily

با شتاب موی خود را برس می‌زد.

● ضربه‌ی ملایم، نوازش، تماس سطحی، پرماس، لمس

● (به طور سطحی و ملایم) لمس کردن، پرماسیدن، نوازش دادن، (با ملایمت یا به طور تند و سطحی) مالیدن

the child's long hair brushed her mother's arm

موی بلند کودک بازوی مادرش را نوازش می‌داد.

tears welled up in his eyes and he brushed them aside with his handkerchief

اشک در چشمانش جمع شد و او با دستمال آن را پاک کرد.

she brushed aside the hair from her eyes

موها را از جلو چشمانش پس زد.

● خاره‌زنی، جاروبک زنی

● رجوع شود به: brushwork

● رجوع شود به: brushwood

● (خودمانی) رجوع شود به: brushoff

● (امریکا) سرزمین پوشیده از علف و بته‌های وحشی، دشتستان، خاشاکزار

● دم نرم و فرچه مانند (به ویژه دم روباه)

● (برق) زغال، جاروبک

● رجوع شود به:brushdischarge

● (با قلم‌مو) رنگ زدن، (با برس سیمی) تمیز کردن

* brush aside (or away)

1- کنار زدن، جاروب کردن 2- اهمیت ندادن

* brush down

(باضربه‌های تند و سطحی) ماهوت پاک‌کن کشیدن

* brush past

(با مالش یا تماس بدنی سطحی) از کنار کسی یا چیزی رد شدن

he brushed past me in the hallway but did not say hello

در راهرو از کنارم رد شد ولی سلام نکرد.

* brush off

(خودمانی) بلامقدمه و با بی‌احترامی مرخص کردن، از سر باز کردن، کم محلی کردن

* brush up

1- تمیز و مرتب کردن، آماده‌ی پذیرایی کردن 2- (در مورد آموختن) دوره کردن، مرور کردن، دوباره خواندن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن