buck (1)
معنی کامل و مثالها
/buk/vi., vt., adj., n., pl.
● (در مورد خرگوش و آهو و بز و غیره) نر، نره
a buck deer
آهوی نر
● گوزن نر، راش، شوکا
● رجوع شود به: buckskin
● (عامیانه) مرد جوان، نره خر
● (قدیمی) خوش لباس، فکلی، ژیگول
● (در مورد اسب) جفتک، بد لگامی، سکیزه
● جفتک انداختن، بد لگامی کردن، سکیزیدن
a bucking horse
اسب چموش
suddenly the horse bucked and threw its rider to the ground
ناگهان اسب جفتک پراند و سوارکار را بر زمین پرت کرد.
● (عامیانه) مقاومت کردن، سرسختی کردن، شانه خالی کردن
when it came time to pay, he started to buck
موقع پول دادن که رسید شروع کرد به جفتک پرانی.
to buck me trend
از راه و رسم (بخصوصی) پیروی نکردن
salmon bucking against a stiff current
ماهیهای آزاد که در جهت مخالف جریان شدید آب حرکت میکردند
he was the only one who bucked against the tortures
او یگانه کسی بود که در برابر شکنجهگران سینه سپر کرد.
● (عامیانه - در مورد اتومبیل و غیره) بریده بریده حرکت کردن
● (با جفتکپرانی) پرت کردن
● (امریکا) وابسته به دونترین رتبهی نظامی
a buck private
سرباز جز
● (مکانیک) کمانش داشتن
* buck for
(امریکا - خودمانی) سخت کوشیدن (برای ترفیع و اضافه حقوق و غیره)
* buck up
(امریکا - عامیانه) سرحال آمدن، سرکیف آمدن، شاد شدن
* pass the buck
از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن
* the buck stops here
من مصدر کار و مسئول تصمیمگیری هستم