دیکشنری فارسی

buck (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buk/vi., vt., adj., n., pl.

● (در مورد خرگوش و آهو و بز و غیره) نر، نره

a buck deer

آهوی نر

● گوزن نر، راش، شوکا

● رجوع شود به: buckskin

● (عامیانه) مرد جوان، نره خر

● (قدیمی) خوش لباس، فکلی، ژیگول

● (در مورد اسب) جفتک، بد لگامی، سکیزه

● جفتک انداختن، بد لگامی کردن، سکیزیدن

a bucking horse

اسب چموش

suddenly the horse bucked and threw its rider to the ground

ناگهان اسب جفتک پراند و سوارکار را بر زمین پرت کرد.

● (عامیانه) مقاومت کردن، سرسختی کردن، شانه خالی کردن

when it came time to pay, he started to buck

موقع پول دادن که رسید شروع کرد به جفتک پرانی.

to buck me trend

از راه و رسم (بخصوصی) پیروی نکردن

salmon bucking against a stiff current

ماهی‌های آزاد که در جهت مخالف جریان شدید آب حرکت می‌کردند

he was the only one who bucked against the tortures

او یگانه کسی بود که در برابر شکنجه‌گران سینه سپر کرد.

● (عامیانه - در مورد اتومبیل و غیره) بریده بریده حرکت کردن

● (با جفتک‌پرانی) پرت کردن

● (امریکا) وابسته به دون‌ترین رتبه‌ی نظامی

a buck private

سرباز جز

● (مکانیک) کمانش داشتن

* buck for

(امریکا - خودمانی) سخت کوشیدن (برای ترفیع و اضافه حقوق و غیره)

* buck up

(امریکا - عامیانه) سرحال آمدن، سرکیف آمدن، شاد شدن

* pass the buck

از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن

* the buck stops here

من مصدر کار و مسئول تصمیم‌گیری هستم

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن