دیکشنری فارسی

buckle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buk´ǝl/n., vi., vt.

● (در مورد کمربند و تسمه و غیره) سگک، قلاب کمربند، شیر، گیره

a belt with a large buckle

کمربندی با سگک درشت

● بستن (کمربند و غیره)، قلاب کردن یا شدن، بستن سگک

please buckle your seat belts

لطفا کمربندهای ایمنی خود را ببندید.

● هر وسیله‌ی سگک مانند، تزیین گیره مانند، سگک کفش

● (مهجور) گلاویز شدن، درگیر شدن، وارد کشمکش شدن

* buckle down

جدا دست به کار شدن، کوشیدن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن