budge (1)
معنی کامل و مثالها
/buj/vt., vi.
● جم خوردن، جم دادن، (کمی) جابجا کردن یا شدن، تکان خوردن، مخیدن، لانیدن
we were unable to budge the boulder
نتوانستیم صخره را از جایش تکان بدهیم.
● تسلیم شدن یا کردن، رضایت دادن
we tried to change her mind, but she refused to budge
کوشیدیم نظرش را عوض کنیم ولی او سماجت کرد.
* budge up
(انگلیس - عامیانه) دفتی زدن، (روی نیمکت و غیره) جا برای دیگران باز کردن