دیکشنری فارسی

budge (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buj/vt., vi.

● جم خوردن، جم دادن، (کمی) جابجا کردن یا شدن، تکان خوردن، مخیدن، لانیدن

we were unable to budge the boulder

نتوانستیم صخره را از جایش تکان بدهیم.

● تسلیم شدن یا کردن، رضایت دادن

we tried to change her mind, but she refused to budge

کوشیدیم نظرش را عوض کنیم ولی او سماجت کرد.

* budge up

(انگلیس - عامیانه) دفتی زدن، (روی نیمکت و غیره) جا برای دیگران باز کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن