buff (1)
معنی کامل و مثالها
/buf/n., vt., adj.
● چرم گاومیش (که ضخیم است و رنگ آن زرد مایل به قهوهای است)
● کت نظامی (از چرم گاومیش)
● تکهچوبی که روی آن چرم یا پارچه چسبانده باشند (برای جلا دادن به کار میرود)، جلاگر
● رجوع شود به: buffing wheel
● رنگ زرد مایل به قهوهای
she was wearing a buff uniform
اونیفورم زرد مایل به قهوهای به تن داشت.
● بسیار علاقمند و ماهر (در کاری)، علامه، خوره
he is a movie buff
او خورهی سینما است.
a history buff
علامهی تاریخ
● چرمی
● (با چرم یا پارچه و غیره) پرداخت کردن، جلا دادن، برق انداختن، صیقل دادن
first polish the shoes, then buff them
اول کفشها را واکس بزن و بعدا برق بیانداز.
* in the buff
عریان، لخت و پتی، لخت و عور