دیکشنری فارسی

buff (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buf/n., vt., adj.

● چرم گاومیش (که ضخیم است و رنگ آن زرد مایل به قهوه‌ای است)

● کت نظامی (از چرم گاومیش)

● تکه‌چوبی که روی آن چرم یا پارچه چسبانده باشند (برای جلا دادن به کار می‌رود)، جلاگر

● رجوع شود به: buffing wheel

● رنگ زرد مایل به قهوه‌ای

she was wearing a buff uniform

اونیفورم زرد مایل به قهوه‌ای به تن داشت.

● بسیار علاقمند و ماهر (در کاری)، علامه، خوره

he is a movie buff

او خوره‌ی سینما است.

a history buff

علامه‌ی تاریخ

● چرمی

● (با چرم یا پارچه و غیره) پرداخت کردن، جلا دادن، برق انداختن، صیقل دادن

first polish the shoes, then buff them

اول کفش‌ها را واکس بزن و بعدا برق بیانداز.

* in the buff

عریان، لخت و پتی، لخت و عور

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن