دیکشنری فارسی

buffer (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/buf´ǝr/n., vt.

● (مکانیک) اسباب کاهش شدت ضربه یا تکان (می‌تواند فنری یا بادی و غیره باشد)، میانگیر، ضربه‌گیر، (واگن و لوکوموتیو راه‌آهن) سپر، سپرک، سپره، کوبگیر

● چیز یا شخصی که بین دو چیز (معمولا متخاصم) حایل شود

a buffer zone between two hostile countries

سرزمین جداساز دو کشور متخاصم

● حایل شدن، میانگیر شدن، ضربه گیری کردن

the device will buffer against shocks

این اسباب اثر تکان شدید را خنثی می‌کند.

● (شیمی) ماده‌ای که با خنثی کردن اسید و قلیای موجود در محلول موجب تثبیت یون هیدروژن متمرکز در آن می‌شود، ماده‌ی تثبیت‌گر افزودن به

● (کامپیوتر) بافر، میانگیر، میانگیر گذاشتن

● چرخ سنباده، دستگاه پرداخت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن