دیکشنری فارسی

buffet (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buf´it/n., vt., vi.

● ضربه (با مشت یا دست باز)، مشت، سیلی، چک

● (مجازی) ناملایمات

the buffets of fate

ضربه‌های سرنوشت

● مشت زدن، سیلی زدن، توگوشی زدن، چک زدن

● (با ضربه‌های پی‌درپی)زدن، کوفتن

the waves buffeted the boat

امواج قایق را می‌کوفتند.

● مبارزه کردن، (بر ضد چیزی) تلاش کردن، با مبارزه و سختی راه خود را باز کردن

a train buffeting along through the valley

قطاری که به سختی در راستای دره حرکت می‌کرد

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن