دیکشنری فارسی

buffet (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/bǝ fā´, buf´it/n.

● گنجه (که کاسه و بشقاب و ملافه و غیره را در آن قرار می‌دهند)، قفسه، اشکاف، چینی‌جا (sideboard هم می‌گویند)

she had arrayed her antique dishes in a buffet

ظروف آنتیک خود را در قفسه چیده بود.

● پیشخوان یا میز ویژه‌ی مشروبات و تنقلات، رستوران (ویژه‌ی مشروبات و تنقلات)، بوفه

● شام یا ناهار یا صبحانه‌ای که در آن هر کس خوراک خود را از پیشخوان انتخاب می‌کند و سر میز خود می‌برد

a buffet breakfast

صبحانه‌ی بوفه (که هرکس غذای خود را به مقدار دلخواه برمی‌دارد)

* buffet car

(راه آهن) واگن غذاخوری، رستوران قطار

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن