دیکشنری فارسی

bug (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bug/n., vi., vt.

● (جانورشناسی) حشره (هریک از جنبندگان راسته‌ی Hemiptera که دهان مکنده دارند) (به آنها true bug هم می‌گویند)، شبگز

● انواع حشرات بند پا (مانند شپش و سوسک و هزارپا و ساس و غیره)، جمنده

some bugs bite humans

برخی از حشرات انسان را می‌گزند.

● (عامیانه) میکروب (به ویژه آن که موجب بیماری شود)، ویروس

the cold bug has been pretty nasty lately

میکروب سرماخوردگی این روزها بیداد می‌کند.

● میکروفن مخفی، میکروفن مخفی کار گذاشتن

watch your words because this room has been bugged

مواظب حرف‌هایت باش چون در این اتاق میکروفن مخفی کار گذاشته‌اند.

electronic bugging devices

وسایل الکترونیکی استراق سمع (سخن دزدی)

● عیب یا خرابی ماشین (به ویژه کامپیوتر)

before the flight, they have to get the bugs out of the missile's guidance system

قبل از پرواز باید عیوب دستگاه هدایت موشک را برطرف کنند.

● (عامیانه - اغلب همراه با اسم دیگر) علاقمند، شیفته

a shutter bug

شیفته‌ی عکاسی

● شیفتگی

now he has gotten the bug for stamp collecting

حالا دچار خوره‌ی تمبر جمع کردن شده.

● (امریکا - خودمانی) اتومبیل خیلی کوچک

● اذیت کردن، سر به سر گذاشتن، ناراحت کردن

this rainy weather is beginning to bug me

این هوای بارانی کم‌کم دارد مرا کلافه می‌کند.

● مات و مبهوت کردن، گیج کردن، سردرگم کردن

● (چشمان را از شدت تعجب) باز کردن

* bug off

(خودمانی) دست از سر کسی برداشتن، ول کردن، اذیت نکردن (در انگلیس bugger off هم می‌گویند)

* bug out

(خودمانی) فرار کردن، قال گذاشتن، زدن به چاک

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن