دیکشنری فارسی

bully (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bool´ē/adj., interj., n., pl.

● زورگو، ضعیف کش، گردن کلفت، قلدر، قلچماق

he was a bully and enjoyed hurting others

او آدمی زورگو بود و از آزار دیگران لذت می‌برد.

● زورگویی کردن، ظلم و جور کردن، گردن کلفتی کردن

Akbar bullied smaller students

اکبر نسبت به دانش‌آموزان کوچکتر با قلدری رفتار می‌کرد.

● (انگلیس - محلی) همدم، همراه

● (قدیمی) جاکش

● (قدیمی) آدمکش مزدور

● (قدیمی) آدم شریف، مرد خوب

● شاد و خرم، سرزنده

● (امریکا - عامیانه) عالی، خیلی خوب

● (حرف ندا) خوب‌!، بارک الله‌!، احسن‌!

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن