دیکشنری فارسی

bunk (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/buŋk/n., vi., vt.

● تختخواب سفری، تختخواب باریک و سبک که یک سوی آن به دیوار متکی باشد (مثل تختخواب کشتی و سربازخانه)، تختخواب نفرات، آنکادره، بونک، نیم تخت

● در بونک خوابیدن

● جای خواب موقت درست کردن، جای خواب موقت دادن به، شب را به سر بردن، بیتوته کردن

he bunked at a neighbor's house for a couple of nights

دو شب در خانه‌ی یکی از همسایگان خوابید.

● (عامیانه - در مورد سخن یا نوشته) چرند، دروغ، حرف مفت

* do a bunk

(انگلیسی - خودمانی) بدون اطلاع قبلی رفتن، جیم شدن، جا خالی کردن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن