دیکشنری فارسی

burden (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bu_rd´'n/n., vt.

● بار، آنچه حمل شود، محموله

they used to force slaves to carry heavy burdens

بردگان را مجبور می‌کردند بارهای سنگینی را حمل کنند.

● باری، باربر، بارکش

beasts of burden

چهارپایان باربر

● بارکشی، حمل، ترابری

● (در کشتی) ظرفیت حمل بار، گنجایش کشتی

● (مجازی) بار غصه یا مسئولیت (و غیره)، سربار

the burden of responsibility

بار مسئولیت

in order to relieve the burden on the hospital staff

به منظور سبک کردن بار کارکنان بیمارستان

the burden of proof

مسئولیت اثبات ادعا

● سربار شدن، بار کسی را افزودن، مزاحم شدن

I don't want to burden you with my problems

نمی‌خواهم بار مشکلات خود را به دوش شما بیاندازم.

he was burdened with endless paperwork

گرفتار کارهای دفتری تمام نشدنی شده بود.

* burdened with

زیر بار، تحت فشار (مسئولیت و غیره)، در اندیشه‌ی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن