burden (1)
معنی کامل و مثالها
/bu_rd´'n/n., vt.
● بار، آنچه حمل شود، محموله
they used to force slaves to carry heavy burdens
بردگان را مجبور میکردند بارهای سنگینی را حمل کنند.
● باری، باربر، بارکش
beasts of burden
چهارپایان باربر
● بارکشی، حمل، ترابری
● (در کشتی) ظرفیت حمل بار، گنجایش کشتی
● (مجازی) بار غصه یا مسئولیت (و غیره)، سربار
the burden of responsibility
بار مسئولیت
in order to relieve the burden on the hospital staff
به منظور سبک کردن بار کارکنان بیمارستان
the burden of proof
مسئولیت اثبات ادعا
● سربار شدن، بار کسی را افزودن، مزاحم شدن
I don't want to burden you with my problems
نمیخواهم بار مشکلات خود را به دوش شما بیاندازم.
he was burdened with endless paperwork
گرفتار کارهای دفتری تمام نشدنی شده بود.
* burdened with
زیر بار، تحت فشار (مسئولیت و غیره)، در اندیشهی