دیکشنری فارسی

burdensome

UKbəːdnsəm US'bə:dənsəm

معنی فارسی

گرانبار سنگين ناگوار شاق غم انگيز ظالمانه غيرعادلانه

معنی کامل و مثال‌ها

/-sǝm/adj.

پربار، سنگین، کمرشکن، پرمسئولیت، مزاحم، خسته‌کننده، نگران کننده، گرانبار، شاق، خطیر

a burdensome task

کار شاق

a burdensome person

آدم مزاحم

مترادف‌ها

adjective
1. Heavy, oppressive, onerous.
2. Troublesome, grievous, afflicting, hard to bear.

واژه‌های دیگر با معنی «گرانبار»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن