burn (1)
معنی کامل و مثالها
/bu_rn/n., vi., vt.
● سوختن، سوزاندن، آتش زدن یا گرفتن، مشتعل کردن یا شدن
he burned his love letters
نامههای عاشقانهی خود را سوزاند.
dry wood burns easily
چوب خشک به آسانی میسوزد.
burning coal
زغال گرفته، زغال سوزان یا سرخ
the bedroom light was still burning
چراغ اتاق خواب هنوز میسوخت (روشن بود).
to burn bright
سوختن و نور دادن، با نور درخشان سوختن
● سوختگی (در اثر حرارت یا تابش)
skin burn
سوختگی پوست
first degree burn
(در اثر سوختگی) سرخ شدن پوست، سوختگی درجه یک
second degree burn
(در اثر سوختگی) سرخ شدن پوست و تاول زدن آن، سوختگی درجه دو
third degree burn
(در اثر سوختگی) تباهی پوست و بافتهای زیر آن، سوختگی درجه سه
● سوختگی، سوزه
● سوخته شدن (در اثر آفتاب)
my skin burns easily in the sun
پوست من زود در آفتاب میسوزد.
his face was sunburnt
صورت او آفتاب زده (آفتاب سوخته) بود.
to sunburn
در آفتاب سوختن
● سوزش داشتن
the smoke made my eyes burn
دود چشمانم را به سوزش انداخت.
● (با سوزاندن در آتش) کشتن
to burn alive
زنده زنده سوزاندن
to burn at the stake
به ستون (یا تیر) چوبی بستن و سوزاندن
● (به عنوان سوخت) مصرف کردن
this truck burns too much gasoline
این کامیون خیلی بنزین میسوزاند.
a wood-burning stove
بخاری چوب سوز
● (در اثر سوخت و ساز) تبدیل به انرژی کردن
exercise causes the body to burn some of its excess fat
ورزش موجب میشود که بدن مقداری از چربیهای اضافی خود را بسوزاند.
● (حیوانات را به منظور شناسایی) داغ کردن، نشان داغی زدن به
● (پزشکی) سوزاندن (زخم و غیره)
● تفتن، (خشت و غیره را در کوره) پختن
● (امریکا - خودمانی) با جریان شدید برق اعدام کردن
● (خودمانی) کلاهبرداری کردن، گوشبری کردن، چاپیدن
I was burned by him twice
دوبار سرم کلاه گذاشت.
● درخشیدن
the tiger's eyes burned in the dark
چشمان پلنگ در تاریکی شعله میزد (میدرخشید).
● (عامیانه) احساس گرمی کردن
open the window; I am burning!
پنجره را باز کن; از گرما سوختم!
● در اشتیاق (یا خشم و غیره) سوختن
I was burning with anger
آتش خشم در درونم زبانه کشید.
she was burning to buy that blue dress
خیلی دلش میخواست آن پیراهن آبی را بخرد.
● آتش کردن (موشک فضایی)
* a burnt child fears the fire
مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد
* burn a hole in something
(در اثر سوختگی آتش یا اسید و غیره) چیزی را سوراخ کردن
* burn down
کاملا سوختن یا سوزاندن، در اثر حریق نابود کردن یا شدن
his house burned down in a fire two years ago
دو سال پیش منزل او در آتشسوزی از بین رفت.
* burn mark
اثر سوختگی، جای سوختگی
* burn out
1- (در اثر تمام شدن سوخت) خاموش شدن
the fire burned itself out
آتش خودش خاموش شد.
2- (در اثر استعمال زیاد یا حرارت و غیره) سوختن
a burnt-out lamp
لامپ سوخته
3- (در اثر کار زیاد و غیره) از پا درآمدن، خسته و بیمار شدن
after the exams, I was completely burnt out
بعد از امتحانات کاملا از پا افتاده بودم.
* burnt out
کاملا سوخته، از کار افتاده، خراب، از پا درآمده، خسته و بیمار
* burn up
1- کاملا سوختن
on returning to earth the satellite burned up
ماهواره در بازگشت به زمین به کلی سوخت.
2- (سوخت) زیاد مصرف کردن
the engine burns up fuel
مصرف موتور بیش از حد است.
3- (امریکا - خودمانی) خشمگین کردن یا شدن
his stupid remarks burned me up
حرفهای احمقانهی او مرا آتشی کرد.