دیکشنری فارسی

bust (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bust/n.

● تندیس نیم تنه، مجسمه‌ی سر و شانه‌ها و بخش بالایی سینه، تندیسه، نیم پیکره

a bust of Aristotle

مجسمه‌ی نیم‌تنه‌ی ارسطو

● سینه، (به ویژه در مورد زنان) پستان‌ها

she has a big bust

پستان‌های بزرگی دارد

● اندازه‌ی دور سینه (به ویژه در دوزندگی یا گزین لباس)

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن