bust (2)
معنی کامل و مثالها
/bust/vt., vi., n.
● (عامیانه)
● پاره کردن یا شدن، شکستن، خراب کردن یا شدن
the earthquake busted the house in half
زلزله خانه را به دو نیم کرد.
the rope busted and he fell
طناب پاره شد و او افتاد.
he fell down and busted his arm
افتاد و دستش شکست.
● مفلس، بیچیز، وامانده
● افلاس، خراب شدن وضع مالی، بیچیز شدن یا کردن
they wasted their money and busted
آنها پول خود را حرام کردند و ورشکست شدند.
the marriage of his daughter busted Javad completely
ازدواج دخترش جواد را حسابی مفلس کرد.
● تنزل رتبه دادن
he was busted from a colonel to a major
از درجهی سرهنگی به سرگردی تنزل رتبه یافت.
● رام کردن (به ویژه کره اسب را)
to bust a wild horse
اسب وحشی را رام کردن
● زدن
sit or I'll bust you on the head
بنشین والا میزنم تو سرت.
● بازداشت کردن، (برای بازداشت) ریختن به جایی، بازداشت
I had never been busted before
قبلا هرگز بازداشت نشده بودم.
the police busted the brothel and arrested nine people
پلیس به فاحشه خانه ریخت و نه نفر را توقیف کرد.
● مشت، سقلمه
* boom or bust
رونق یا ورشکستگی، موفقیت یا شکست
* bust out
(خودمانی) فرار کردن
Morteza busted out of jail
مرتضی از زندان فرار کرد.
* bust up (with someone)
(خودمانی) با معشوق خود به هم زدن، ترک رابطه کردن
she has not left the house since she busted up with her fiance
از وقتی که با نامزدش به هم زد از خانه بیرون نرفته است.
* go bust
ورشکست شدن، (به خاطر ضرر) تعطیل شدن، ناموفق شدن، شکست خوردن