دیکشنری فارسی

bustle (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/bus´ǝl/n., vi., vt.

● فعالیت (همراه با سر و صدا)، قیل و قال، های و هو، بیا و برو، جنب و جوش، تکاپو

the bustle of the airport gave me a headache

آمد و رفت و سر و صدای فرودگاه سرم را درد آورد.

the hustle and bustle of the big city

شلوغی و سروصدای شهر بزرگ

● (با شتاب و سر و صدا) کار کردن، حرکت کردن، در جنب و جوش بودن، به تکاپو افتادن

servants were bustling in and out of the kitchen

پیشخدمت‌ها با شتاب

● و سر و صدا به آشپزخانه رفت و آمد می‌کردند.

once again, the Tehran stock market was bustling

یک بار دیگر بورس سهام تهران به جنب و جوش افتاد.

the bustling manager of that company

مدیر پرتکاپوی آن شرکت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن