دیکشنری فارسی

but (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/but; bǝt/prep., conj., adv.,pron.

● مگر، به جز، سوای، به استثنای

nobody came but my brother

کسی به جز برادرم نیامد.

all but one of the fugitives ...

همه سوای یکی از فراریان ...

● (همراه با مصدر) چاره‌ای جز ...

we cannot choose but (to) stay

چاره‌ای جز ماندن نداریم.

I couldn't help but laugh

نتوانستم جلو خنده‌ی خود را بگیرم.

● ولی، اما، هرآینه، لیکن

he is lazy but intelligent

او تنبل ولی باهوش است.

I am old but you are young

من پیرم اما شما جوان هستید.

● مگر آنکه، که

it never rains but it pours

یا اصلا نمی‌بارد یا خیلی می‌بارد.

I don't question but you're correct

تردیدی ندارم که حق با شماست.

● فقط

if I had but known she was ill, I would have never shouted at her

اگر (فقط) می‌دانستم که مریض است هرگز سرش داد نمی‌زدم.

he is but a child

او کودکی بیش نیست.

● همین ...

I heard it but now

همین حالا شنیدم.

I bought it but last year

همین پارسال آن را خریدم.

● از سوی دیگر، به هرحال

he is a good man but he is my brother too

او مرد خوبی است و از سوی دیگر برادر من هم هست.

● ... که

not a man but felt it

مردی نبود که آن را احساس نکند.

● (خودمانی) کاملا، درست و حسابی

he did it, but good

آن عمل را خیلی خوب انجام داد.

* but for

اگر به خاطر ... نبود

but for you, I would be dead by now

اگر به خاطر تو نبود من تا حالا مرده بودم.

* but that

که

I have no doubt but that he'll come

شکی ندارم که او خواهد آمد.

* can not but

... چاره‌ای ندارد جز ...

one cannot but admire him

آدم نمی‌تواند از تحسین او خودداری کند.

we couldn't help but surrender

چاره‌ای جز تسلیم شدن نداشتیم.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن