دیکشنری فارسی

butt (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/but/n., vt., vi.

● ته هر چیز، بخش پهن و کلفت هر چیز، کونه

a rifle butt

قنداق تفنگ، ته تفنگ

the butt end of a spear

ته نیزه

a cigarette butt

ته سیگار

the butt of a whip

دسته‌ی شلاق

● (پشته‌ی خاک یا توده‌ی کاه که در پشت هدف تیراندازی قرار می‌دهند تا تیر فراتر نرود) تیرگیر، هدف، آماج، (جمع) محل نشانه‌گیری و تیراندازی

● گودال (شکارچیان در آن پنهان می‌شوند)

● آماج شوخی (یا مسخرگی یا انتقاد)

I didn't want to be the butt of their jokes

نمی‌خواستم هدف شوخی آنها بشوم.

● (خودمانی) کپل، ماتحت، کون

a kick in the butt

اردنگی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن