دیکشنری فارسی

butt (2)

معنی کامل و مثال‌ها

/but/vt., vi., n.

● لب به لب کردن، دو لبه‌ی (تخته یا صفحه‌ی فلزی را) به هم جور کردن

the planks butt against each other

لبه‌ی تخته‌ها با هم جور است.

● (در مورد گاو و قوچ و غیره) با شاخ یا با سر زدن، با سر کوفتن بر

then the sharks began to move fast and butt the bottom of our boat

سپس کوسه ماهی‌ها آغاز کردند به حرکات سریع و زدن سر خود به ته قایق ما

● محکم خود را زدن به

● مجاور بودن به، هم مرز بودن یا کردن با

● (مثل حالت شاخ‌زنی) حرکت کردن، با سر جلو رفتن یا کنار زدن

he butted through the foliage

او با سر از میان شاخ و برگ رد شد.

● (شمشیر بازی) حرکت سریع شمشیر به جلو

● بیرون زدن، ورقلمبیدن، درقلیدن

* butt in (or into)

(عامیانه) فضولی کردن، دخالت بیجا کردن

* butt out!

(خودمانی) فضولی نکن‌!، دخالت موقوف‌!

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن