دیکشنری فارسی

cab (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kab/n., vi

● تاکسی ( taxicab هم می‌گویند)

he called a cab

او تاکسی صدا زد.

● درشکه، کالسکه‌ی کرایه‌ای

● (کامیون و تراکتور و لوکوموتیو و غیره) اتاقک راننده

● (عامیانه) تاکسی گرفتن، با تاکسی رفتن

● رانندگی تاکسی کردن، تاکسیرانی کردن

he cabs for a living

او برای امرار معاش تاکسیرانی می‌کند.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن