دیکشنری فارسی

calf (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kaf, käf/n., pl.

● گوساله، بچه گاو، گوک

a one-year old calf

گوساله‌ی یکساله

● نوزاد برخی پستانداران مانند: فیل و نهنگ و اسب آبی و زرافه و گاومیش

a whale calf

وال بچه، بچه نهنگ

● (قطعه‌ی بزرگی از یخ که از کوه شناور یخ یا از یخرود جدا شده باشد) یخ صخره

● چرم گوساله، تیماج، پوست گوساله (calfskin هم می‌گویند)

● (عامیانه) جوان نادان یا کم تجربه یا ناشی

* kill the fatted calf

سور دادن، (به عنوان یادبود یا خوشامد) مهمانی دادن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن