capital (1)
معنی کامل و مثالها
/kap´ǝt 'l/adj., n.
● (حقوق) در خور اعدام، مرگ ارژان
capital crime
جنایت مستحق اعدام
● عمده، اصلی، اساسی، وابسته به پایتخت، پایتخت، همایونگاه، مرکز
capital virtues
محسنات اصلی
a capital city
پایتخت، شهر عمده
Tehran is the capital of Iran
تهران پایتخت ایران است.
Paris is the fashion capital of the world
پاریس مرکز مد جهان است.
● سرمایه، تنخواه، دستمایه، مایه، وابسته به سرمایه، دارایی، مایملک
circulating capital
سرمایهی در گردش
any merchant needs capital
هر بازرگانی نیاز به سرمایه دارد.
● عالی، درجه یک، بسیار خوب
a capital idea
فکری عالی
● حرف بزرگ (capital letter هم میگویند)
● سرچشمهی سود یا کمک
● (معمولا C بزرگ) سرمایهداران
capital and labor must coexist
سرمایه دار و کارگر باید با هم سازگاری داشته باشند.
● (حسابداری) ارزش کل (سرمایه و موجودی و ساختمانها و ماشینآلات و غیره)، ارزش خالص، ارزش ویژه (زیادی دارایی نسبت به بدهی)، ارزش اسمی کلیهی سهام منتشر شده از سوی شرکت
* in capitals
با حروف بزرگ
* make capital of
حداکثر بهره را (از چیزی) گرفتن
he made capital of his enemies' disagreement
او از اختلاف دشمنان خود حداکثر استفاده را برد.