دیکشنری فارسی

card (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kärd/n., vt.

● کارت

credit card

کارت اعتباری

report card

کارت گزارش، کارنامه

identity card

کارت شناسایی

a membership card

کارت عضویت

birthday card

کارت تولد

Norooz card

کارت نوروز

● کارت ویزیت (calling card هم می‌گویند)

● کارت پستی (postcard هم می‌گویند)

● رجوع شود به: compass card

● ورق بازی (playing card هم می‌گویند)

he shuffled the cards and dealt them

او ورق‌ها را بر زد و دست را داد.

● فیش، برگه، برگ، ورق

file card

کارت بایگانی، فیش ردیفی

● (به ویژه در مسابقات مشت بازی) یک‌سلسله مسابقاتی که تشکیل برنامه‌ی یک شب را می‌دهند، (نمایشات) نمایش یا آوازی که در برنامه‌ی چاپ شده ذکر شده است

● (عامیانه) آدم شوخ و خوشمزه

● (مجازی) کارت برنده، قدرت

agrarian reform placed all the cards in the hand of farmers

اصلاحات ارضی قدرت را به دست کشاورزان داد.

his friendship with the minister was the winning card

دوستی او با وزیر ورق برنده‌ای بود.

● کارت دادن به، کارت دار کردن

● روی کارت نوشتن یا چاپ کردن

● فیش کردن

● (خودمانی) کارت شناسایی مطالبه کردن

● مقوای نازک

* a card-carrying member

عضو رسمی، عضو دارای کارت عضویت

* card game

بازی (یا قمار) با ورق

* card up one's sleeve

نقشه‌ی عمل یا منبع نیرویی که سری نگاهداشته شود (مثل کارتی که از آستین درآورند)

* in the cards (or on the cards)

محتمل‌الوقوع، محتمل

* membership card

کارت عضویت

* play cards

(با ورق بازی) بازی کردن

* play your cards right

دست خود را خوب بازی کردن، صحیح عمل کردن

* playing cards

ورق بازی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن