دیکشنری فارسی

cash (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kash/n., vt., adj.

● پول نقد، تنخواه، نقدینه، پول

I will pay part of the money for it in cash and the rest by installment

مقداری از پول آن را نقد و بقیه را قسطی می‌دهم.

we've run out of cash

پولمان تمام شده است.

● نقد کردن

to cash a check

چکی را نقد کردن

● نقدی

a cash sale

حراج نقدی

cash assets

دارایی‌های نقدی

* cash box

(انگلیس) گاوصندوق، صندوق آهنین

* cash flow

نقدینگی

* cash in

1- تبدیل به پول نقد کردن، نقد کردن 2- (خودمانی) مردن

* cash in on

بهره گیری کردن از، سود بردن از

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن