chip
معنی فارسی
خرده چوب ، خاشاک ، ترکانيدن ، بريدن ،
لپ پريده کردن يا شدن ، ژتن ، ريزه ، تراشه ،
مهره اي که دربازي نشان برد وباختاست ،
ژتون ، ورقه شدن ، رنده کردن ، تراشيدن
(جمع) سيب زميني سرخ کرده ( chips)
معنی کامل و مثالها
/chip/n., vi., vt.
● تراشه، چلیکه، خرده چوب (یا سنگ و غیره)، خاش، براده، نازکه
this brick is made of marble chips and cement
این آجر از خرده سنگ مرمر و سیمان درست شده است.
he hammered large blocks of stone into chips
او با چکش قطعات بزرگ سنگ را خرد کرد.
● تراشه کردن یا شدن، خرد شدن یا کردن، (لبهی چیزی مانند فنجان را) پراندن، لب پریده شدن، پوسته پوسته شدن، تراش دادن
he drank tea from a chipped cup
او از فنجان لب پریده چای میخورد.
this crystal chips easily
این بلور زود پریدگی پیدا میکند.
● باریکهی سیب زمینی سرخ کرده، چیپس (امریکا: سیب زمینی سرخ کرده به صورت تراشههای پولک مانند که سرد خورده میشود ـ انگلیس: سیب زمینی سرخ کرده به صورت نوارههای انگشت مانند که گرم خورده میشود و در امریکا به آن french fries میگویند)
a bag of potato chips
یک پاکت (سیب زمینی) چیپس
a chocolate chip
ریز دانهی شکلات
● (در قماربازی) ژتون، مهره، پولک
poker chips
ژتون پوکر
we were playing with ten-dollar chips
ما با ژتونهای ده دلاری بازی میکردیم.
● (کامپیوتر) چیپ، خردک، تراشه
there are chips that can hold a million words
بعضی از تراشههای کامپیوتری میتوانند بیش از یک میلیون واژه را ذخیره کنند.
● (با the یا با silicon) کامپیوتر
the chip has transformed the world
کامپیوتر دنیا را دگرگون کرده است.
● (نادر) با تیشه و غیره بریدن یا قطع کردن
● (با چکش و غیره) کندهکاری کردن، کندن (از راه تراشه سازی)
to chip a hole in the ice
در یخ سوراخ کندن
● (مدفوع چهار پایان که برای سوخت به کار میرود) تپاله، سرگین، پهن
● هر چیز بیارزش، پشیز
● (بازی گلف) chip shot
* cash in one's chips
1- (در قمار بازی) ژتونهای برندهی خود را نقد کردن 2- (خودمانی) مردن
* chip in
(عامیانه) 1- به سهم خود کمک کردن، در کمک (مالی یا معنوی) سهیم شدن
we each chipped in ten dollars to pay for the damage
هرکدام از ما ده دلار بابت خسارت وارده دادیم.
2- اظهار نظر خود را ارائه دادن، نظر دادن
* chip off
تراشیدن و کندن، خراشاندن و کندن
you must first chip off the old paint well
اول باید رنگ قدیمی را خوب بتراشی.
* chip off the old block
(در مورد فرزند) خیلی شبیه پدر، درست عین پدر
* chip on one's shoulder
(عامیانه) اهل کشمکش و مرافعه، همیشه ناراضی
* chip shop
(انگلیس) اغذیه فروشی (که سیب زمینی سرخ کرده و ماهی یا مرغ سوخاری میفروشد)
* he has had his chips
آخرین فرصت به او داده شده است
* when the chips are down
هنگام سختی، محک تجربه، در گیرودار مشکلات
friends and foes are known only when the chips are down
فقط در مصایب دوست و دشمن معلوم میشود.
تعریف انگلیسی
- a small fragment of something broken off from the whole “a bit of rock caught him in the eye”
- a triangular wooden float attached to the end of a log line
- a piece of dried bovine dung
- a thin crisp slice of potato fried in deep fat
- a mark left after a small piece has been chopped or broken off of something
- a small disk-shaped counter used to represent money when gambling
- electronic equipment consisting of a small crystal of a silicon semiconductor fabricated to carry out a number of electronic functions in an integrated circuit
- (golf) a low running approach shot
- the act of chipping something
- break off (a piece from a whole) “Her tooth chipped” “Verb Frames:” “Something ----s” “Something is ----ing PP” “The glass tubes chip” “These glasses chip easily”
- cut a nick into “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s somebody” “Something ----s something”
- play a chip shot “Verb Frames:” “Somebody ----s”
- form by chipping “They chipped their names in the stone” “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
- break a small piece off from “chip the glass” “chip a tooth” “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something” “They chip the glass tubes”
مترادفها
I. verb active
Hew, cut chips from.
II. noun
Fragment, scrap, small piece.