clamp (1)
معنی کامل و مثالها
/klamp/n., vt.
● (مکانیک) بست، گیره، چفت، ضامن، انبر، قید، بند، انبرک، پرس، گیرشگاه
planks joined together with metal clamps
تختههایی که با بست فلزی به هم وصل شدهاند
he glued together layers of wood and held them in a clamp to dry
لایههای چوب را به هم چسب زد و در قید گذاشت تا خشک شود.
● با بست (یا گیره یا قید و غیره) به هم فشردن، گرفتن، محکم کردن
this machine clamps together sheets of cardboard
این دستگاه صفحات مقوا را به هم بست میزند.
● محکم گرفتن یا گیر انداختن
they clamped handcuffs around my wrists
آنها مچهایم را محکم دستبند زدند.
he clamped his jaws shut
او دو فک خود را محکم بست.
* clamp down (on)
سختگیری کردن، تحت فشار گذاشتن
the government is going to clamp down on drug dealers
قرار است دولت دستفروشان مواد مخدر را سخت تحت فشار بگذارد.