دیکشنری فارسی

clamp (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/klamp/n., vt.

● (مکانیک) بست، گیره، چفت، ضامن، انبر، قید، بند، انبرک، پرس، گیرشگاه

planks joined together with metal clamps

تخته‌هایی که با بست فلزی به هم وصل شده‌اند

he glued together layers of wood and held them in a clamp to dry

لایه‌های چوب را به هم چسب زد و در قید گذاشت تا خشک شود.

● با بست (یا گیره یا قید و غیره) به هم فشردن، گرفتن، محکم کردن

this machine clamps together sheets of cardboard

این دستگاه صفحات مقوا را به هم بست می‌زند.

● محکم گرفتن یا گیر انداختن

they clamped handcuffs around my wrists

آنها مچ‌هایم را محکم دستبند زدند.

he clamped his jaws shut

او دو فک خود را محکم بست.

* clamp down (on)

سختگیری کردن، تحت فشار گذاشتن

the government is going to clamp down on drug dealers

قرار است دولت دست‌فروشان مواد مخدر را سخت تحت فشار بگذارد.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن