دیکشنری فارسی

clock (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kläk/n., vt.

● ساعت (ساعت دیواری یا طاقچه‌ای - ساعت مچی یا جیبی را می‌گویند:watch ) گاه سنج، گاهشمار

the clock on the table ticked away

ساعت روی میز تک تک می‌کرد.

nine o'clock

ساعت نه

the church clock struck six

ساعت کلیسا ساعت شش را اعلام کرد.

● رجوع شود به: time clock

● هر دستگاه سنجش عقربه‌دار یا شماره انداز، شمارگر (کیلومتر شمار و سرعت نما و غیره)

a clock on a car shows speed or the number of kilometers travelled

شمارگر اتومبیل سرعت یا تعداد کیلومترهای طی شده را نشان می‌دهد.

● زمان سنجی کردن، گاه سنجی کردن (با ساعت ثانیه شمار و ایست دار)، (در مسابقات و غیره) وقت نگاه‌داشتن

his speed was clocked at two hundred miles per hour

سرعت او در هر ساعت دویست مایل محاسبه شد.

● (فاصله یا میزان کار انجام شده و غیره را)، با شمارگر یا گاه‌سنج حساب کردن

* against the clock

با شتاب

we must work against the clock

باید با عجله کار کنیم.

* around (or round) the clock

بیست و چهار ساعته، در تمام ساعات، شب و روز

* by the clock (or according to the clock)

طبق ساعت، به موقع، با در نظر گرفتن زمان

* clock in

1- (در کارخانه و اداره و غیره) با قرار دادن کارت خود در ماشین کارت‌زنی ورود خود را ثبت کردن 2- (در مورد وزن یا مقدار یا زمان‌و غیره) با شمارگر سنجیدن

* clock off

(در کارخانه و اداره و غیره) با قرار دادن کارت در گاه‌سنج زمان خروج خود را ثبت کردن

* clock on

clock in

* clock up

(طبق دستگاه شمارگر و غیره) جمع بندی کردن، بالغ شدن بر

he reckons that he has clocked up more than two hundred thousand miles in a life of cycling

او حساب می‌کند که طی یک عمر دوچرخه سواری بیش از دویست هزار میل را طی کرده است.

* turn (or set or put) the clock back

1- (عقربه‌ی) ساعت را به عقب کشیدن 2- به زمان گذشته بازگشتن، به قهقرا رفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن