دیکشنری فارسی

clutch (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kluch/vt., vi., n., adj.

● قاپیدن، قاپ زدن، (با دست یا چنگ) گرفتن، محکم چسبیدن

the drowning man clutched at my arm

مردی که در حال غرق شدن بود به بازویم چسبید.

she clutched her baby tightly in her arms

او بچه‌اش را محکم در بغل نگهداشت.

● دست (در رابطه با گرفتن)، چنگ، چنگال، (جمع) نفوذ و قدرت

the firm clutch of his hand

فشار محکم دست او

he escaped the clutches of the secret police

او از چنگال پلیس مخفی فرار کرد.

● (مکانیک) کلاچ، کلاج، کلاج گرفتن

● (در جراثقال و غیره) چنگک

● کیف زنانه (بدون دسته یا تسمه) (clutch bag هم می‌گویند)

● (عامیانه) سر بزنگاه، هنگام خطر، روز مبادا

it is useful in a clutch

هنگام اضطرار به درد می‌خورد.

a clutch situation

موقعیت خطیر

● نفوذ، قدرت

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن