clutch (1)
معنی کامل و مثالها
/kluch/vt., vi., n., adj.
● قاپیدن، قاپ زدن، (با دست یا چنگ) گرفتن، محکم چسبیدن
the drowning man clutched at my arm
مردی که در حال غرق شدن بود به بازویم چسبید.
she clutched her baby tightly in her arms
او بچهاش را محکم در بغل نگهداشت.
● دست (در رابطه با گرفتن)، چنگ، چنگال، (جمع) نفوذ و قدرت
the firm clutch of his hand
فشار محکم دست او
he escaped the clutches of the secret police
او از چنگال پلیس مخفی فرار کرد.
● (مکانیک) کلاچ، کلاج، کلاج گرفتن
● (در جراثقال و غیره) چنگک
● کیف زنانه (بدون دسته یا تسمه) (clutch bag هم میگویند)
● (عامیانه) سر بزنگاه، هنگام خطر، روز مبادا
it is useful in a clutch
هنگام اضطرار به درد میخورد.
a clutch situation
موقعیت خطیر
● نفوذ، قدرت