دیکشنری فارسی

cock (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/käk/n., vt., vi.

● خروس، پرنده‌ی نر (از جنس ماکیان)

the cock began to crow

خروس شروع به خواندن کرد.

a cock pheasant

قرقاول نر

● (قدیمی) بانگ خروس

● رجوع شود به: cockcrow

● رجوع شود به: woodcock

● رجوع شود به: weathercock

● سرکرده، پیشوا (به ویژه اگر گستاخ یا مغرور باشد)

● شیر سماور، شیر (آب یا گاز)، شیر سوپاپ

● (سلاح آتشین) چخماق

● کشیدن چخماق (به منظور تیر اندازی)

he cocked his gun and hid behind the tree

چخماق هفت‌تیر را کشید و پشت درخت پنهان شد.

● (خودمانی) کیر

● (کلاه و غیره) کج گذاشتن، کج گذاری

the cock of his hat

کج گذاری کلاه او

he cocks his turban

او عمامه را یک وری سر می‌گذارد.

● (گوش را) تیز کردن، (چشم‌ها را) دوختن به، (به سویی) متوجه شدن، (به سویی) چرخاندن، سیخ کردن، (به منظور ضربه زدن - مشت و غیره را) عقب کشیدن، آماده‌ی زدن کردن

the dog cocked his ears

سگ گوش‌هایش را تیز کرد (بر افراشت).

his head was cocked to one side

سرش به یک سو خم بود.

the passer cocked his arm to throw the ball

پاس دهنده دست خود را به منظور پرتاب توپ به عقب برد.

the boxer cocked his fist

مشت‌زن (به منظور ضربه زدن) مشت خود را به عقب برد.

● (قدیمی) خودنمایی کردن، (مثل خروس) جولان دادن

● (انگلیس - خودمانی) چرند، دری وری

* cock up

(انگلیس - عامیانه) خیطی بالا آوردن، خراب کردن، بد انجام دادن

* the cock of the walk

گردن کلفت محل، داش مشدی

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن