دیکشنری فارسی

coil (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/koil/vt., vi., n.

● (طناب یا سیم و غیره را به صورت حلقه) پیچیدن، حلقه پیچ کردن، مارپیچ کردن، چنبر زدن، به صورت حلقه یا مارپیچ درآوردن، کلاف کردن، لوله پیچ کردن

he coiled the long rope and hung it from a nail

او طناب دراز را حلقه کرد و به میخ آویخت.

the snake coiled itself around my leg

مار دور پایم حلقه زد.

● به طور مارپیچ حرکت کردن

lines of demonstrators coiled their way through the streets

صفوف تظاهر کنندگان در خیابان‌ها مارپیچ وار حرکت می‌کردند.

● پیچ، حلقه حلقه، کنگره، هر چیزی که به صورت حلقه پیچیده شده باشد، حلقه، تاب، پیچه، کلاف، چنبر، پیچک، چنبره

a coil of barbed wire

یک حلقه سیم خاردار

a coil of hair

حلقه‌ی گیسو

gray coils of smoke

حلقه‌ی خاکستری دود

● یک سلسله لوله‌های مرتبط، یک رده حلقه

● (برق و الکترونیک) بوبین، کوئل (اتومبیل)، قرقره‌ی سیم پیچی شده، سیم پیچ، لوله پیچ

● آی یودی (برای جلوگیری از آبستنی)

* coiled, adj.

چنبره زده، حلقه شده، حلقه زده

coiled springs

فنرهای حلقوی

a coiled snake

مار چنبره زده

* coil up

1- (به طور مارپیچ یا حلزونی) بالا رفتن 2- حلقه کردن

a thick smoke coiled up over the hill

دود غلیظی حلقه زنان از تپه بالا می‌رفت.

he coiled up the hose

او شیلنگ را جمع کرد (حلقه کرد).

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن