coil (1)
معنی کامل و مثالها
/koil/vt., vi., n.
● (طناب یا سیم و غیره را به صورت حلقه) پیچیدن، حلقه پیچ کردن، مارپیچ کردن، چنبر زدن، به صورت حلقه یا مارپیچ درآوردن، کلاف کردن، لوله پیچ کردن
he coiled the long rope and hung it from a nail
او طناب دراز را حلقه کرد و به میخ آویخت.
the snake coiled itself around my leg
مار دور پایم حلقه زد.
● به طور مارپیچ حرکت کردن
lines of demonstrators coiled their way through the streets
صفوف تظاهر کنندگان در خیابانها مارپیچ وار حرکت میکردند.
● پیچ، حلقه حلقه، کنگره، هر چیزی که به صورت حلقه پیچیده شده باشد، حلقه، تاب، پیچه، کلاف، چنبر، پیچک، چنبره
a coil of barbed wire
یک حلقه سیم خاردار
a coil of hair
حلقهی گیسو
gray coils of smoke
حلقهی خاکستری دود
● یک سلسله لولههای مرتبط، یک رده حلقه
● (برق و الکترونیک) بوبین، کوئل (اتومبیل)، قرقرهی سیم پیچی شده، سیم پیچ، لوله پیچ
● آی یودی (برای جلوگیری از آبستنی)
* coiled, adj.
چنبره زده، حلقه شده، حلقه زده
coiled springs
فنرهای حلقوی
a coiled snake
مار چنبره زده
* coil up
1- (به طور مارپیچ یا حلزونی) بالا رفتن 2- حلقه کردن
a thick smoke coiled up over the hill
دود غلیظی حلقه زنان از تپه بالا میرفت.
he coiled up the hose
او شیلنگ را جمع کرد (حلقه کرد).