دیکشنری فارسی

collect (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝ lekt´/vt., vi., adj., adv.

● گردآوری کردن، جمع کردن، بر هم کردن

he collects stamps

او تمبر جمع می‌کند.

● جمع کردن، وصل کردن (از منابع گوناگون)

to collect taxes

مالیات جمع آوری کردن (وصول کردن)

he collected on his insurance

خسارت بیمه‌ی خود را وصول کرد.

● استنتاج کردن، نتیجه گرفتن

● (حواس و غیره) جمع کردن یا شدن، جمع و جور کردن

to collect one's thoughts

حواس خود را جمع کردن، افکار خود را متمرکز کردن

● مشایعت کردن، با خود بردن

I am going to school to collect my children and take them to my brother's house

به مدرسه می‌روم که بچه‌هایم را برداشته و به منزل برادرم ببرم.

● دور هم جمع شدن، گرد آمدن

a large crowd collected

جمعیت زیادی گرد آمد.

● انباشته شدن

rain water collects in the basement

در زیر زمین آب باران جمع می‌شود.

* a collect telephone call

(آمریکا) مکالمه‌ی تلفنی که پول آن را شخصی که به او تلفن شده است می‌پردازد

* collecting

1- گردآوری

stamp collecting

گردآوری تمبر

2- (انگلیسی) اعانه، (گردآوری) خیرات

the collecting box was full

صندوق (یا جعبه‌ی) اعانه پر شده بود.

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن