collect (1)
معنی کامل و مثالها
/kǝ lekt´/vt., vi., adj., adv.
● گردآوری کردن، جمع کردن، بر هم کردن
he collects stamps
او تمبر جمع میکند.
● جمع کردن، وصل کردن (از منابع گوناگون)
to collect taxes
مالیات جمع آوری کردن (وصول کردن)
he collected on his insurance
خسارت بیمهی خود را وصول کرد.
● استنتاج کردن، نتیجه گرفتن
● (حواس و غیره) جمع کردن یا شدن، جمع و جور کردن
to collect one's thoughts
حواس خود را جمع کردن، افکار خود را متمرکز کردن
● مشایعت کردن، با خود بردن
I am going to school to collect my children and take them to my brother's house
به مدرسه میروم که بچههایم را برداشته و به منزل برادرم ببرم.
● دور هم جمع شدن، گرد آمدن
a large crowd collected
جمعیت زیادی گرد آمد.
● انباشته شدن
rain water collects in the basement
در زیر زمین آب باران جمع میشود.
* a collect telephone call
(آمریکا) مکالمهی تلفنی که پول آن را شخصی که به او تلفن شده است میپردازد
* collecting
1- گردآوری
stamp collecting
گردآوری تمبر
2- (انگلیسی) اعانه، (گردآوری) خیرات
the collecting box was full
صندوق (یا جعبهی) اعانه پر شده بود.