دیکشنری فارسی

comb (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kōm/n., vt., vi.

● شانه کردن (گیسو)، شانه زدن

she washed and combed her hair

موی خود را شست و شانه زد.

● شانه، سرخاره

a plastic comb

شانه‌ی پلاستیکی

● هرچیز شانه مانند: قشو، قشوکردن، (پنبه‌زنی و پشم‌زنی و غیره) دفتین، دفته

● (در برخی پرندگان و ماکیان به ویژه خروس) تاج، خوچ، خوچه، لالک

● هرچیز مانند تاج خروس به ویژه برجستگی تارک کلاه خود و غیره: تاجک، جغه، افسر

● شانه‌ی عسل

● (با دفتین و غیره) پاک کردن، (پنبه را) جین کردن، (پشم و غیره - با دستگاه) شانه کردن، حلاجی کردن

combed cotton

پنبه‌ی شانه خورده

● (در مورد موج دریا) درهم غلطیدن

● (با دقت و مثل هنگام شانه کردن) جستجو کردن، (همه جا را) گشتن

to comb a house for a missing book

برای یافتن یک کتاب مفقود خانه را گشتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن