commandeer
UKkɔməndiər
معنی فارسی
بي بيگارياسخره گرفتن واداربخدمت دولتي کردن
معنی کامل و مثالها
/käm´ǝn dir´/vt.
● (به زور) به خدمت ارتش درآوردن، به خدمت اجباری فراخواندن
● (ارتش - به ویژه هنگام جنگ) مصادره کردن، تصرف کردن
they commandeered a merchant's villa and turned it into a military hospital
آنها ویلای یک تاجر را مصادره و تبدیل به بیمارستان نظامی کردند.
● (عامیانه) به زور گرفتن
تعریف انگلیسی
verb
- take arbitrarily or by force “The Cubans commandeered the plane and flew it to Miami” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”