دیکشنری فارسی

commandeer

UKkɔməndiər

معنی فارسی

بي بيگارياسخره گرفتن واداربخدمت دولتي کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/käm´ǝn dir´/vt.

● (به زور) به خدمت ارتش درآوردن، به خدمت اجباری فراخواندن

● (ارتش - به ویژه هنگام جنگ) مصادره کردن، تصرف کردن

they commandeered a merchant's villa and turned it into a military hospital

آنها ویلای یک تاجر را مصادره و تبدیل به بیمارستان نظامی کردند.

● (عامیانه) به زور گرفتن

تعریف انگلیسی

verb
  1. take arbitrarily or by force “The Cubans commandeered the plane and flew it to Miami” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن