دیکشنری فارسی

commune (1)

معنی کامل و مثال‌ها

/kǝ myōōn´, käm´yōōn´/n., vi.

● (بیشتر در مورد امور مذهبی و روحانی) صمیمانه صحبت کردن، درد دل کردن، از ته دل سخن گفتن، رابطه‌ی نزدیک برقرار کردن با، یگانه شدن، راز و نیاز کردن

to commune with God

با خدا راز و نیاز کردن

a beautiful spot where one could commune with nature

مکانی زیبا که در آن یگانگی با طبیعت میسر بود.

● (قدیمی‌-کلیسا) درمراسم عشای ربانی شرکت کردن

● (شعر قدیم) صحبت صمیمانه، حرف خودمانی، راز و نیاز

* commune with oneself

ژرف اندیشی کردن، در بحر فکر فرورفتن

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن