commune (1)
معنی کامل و مثالها
/kǝ myōōn´, käm´yōōn´/n., vi.
● (بیشتر در مورد امور مذهبی و روحانی) صمیمانه صحبت کردن، درد دل کردن، از ته دل سخن گفتن، رابطهی نزدیک برقرار کردن با، یگانه شدن، راز و نیاز کردن
to commune with God
با خدا راز و نیاز کردن
a beautiful spot where one could commune with nature
مکانی زیبا که در آن یگانگی با طبیعت میسر بود.
● (قدیمی-کلیسا) درمراسم عشای ربانی شرکت کردن
● (شعر قدیم) صحبت صمیمانه، حرف خودمانی، راز و نیاز
* commune with oneself
ژرف اندیشی کردن، در بحر فکر فرورفتن